حسین سالار قلبها
در میخانه را ساقی گشوده در آن دم هوش از سرها ربوده
همه میخوارگان مستند، بی می خمارند از رخ ساقی پیاپی
زمانی صبر رندان گشت غارت که ساقی کرد برخم ها اشارت
خود ساقی است بیش از دیگران مست تعالی الله، تعالی الله، از آن مست
به دور می چو ساقی کرد اشاره ز خود بی خود شدی یک ماه پاره
ورا در آن میان مستی فزون بود رخش از فرط مستی لاله گون بود
زساقی خواست جامی مردافکن که آتش افکند در جان و در تن
بدو فرمود تو بی باده مستی تو مست می نی ای، ساقی پرستی
چو ساقی دید جانش غرقه درد نگاهش کرد و از خود بی خودش کرد
رهاشد زین نگه از غصه و غم سبو از چشم ساقی زد دمادم
چو زد از چشم ساقی می پیاپی چه حاجت بود او را بر خم و می
شراب بی خودی در جان او ریخت چنان پر گشت، در دامان او ریخت
شرار وصل حق در جان او زد بسی بوسه به رخسار جوان زد
جوان بر دست و پای ساقی افتاد گمانی رفت آن میخواره جان داد
بدو نوشاند از خمی نهانی می یی صاف از سبوی لن ترانی
برادرزاده را داد اذن میدان از آن رخصت برون شد از تنش جان
چو از ساقی گرفت آن می ز احسان ز میخانه برون شد دست افشان
چو ساقی داد او را می دوباره بزد بوسه به دستش ماه پاره
برادرزاده را میدان فرستاد برون از پیکرخود جان فرستاد
جوان در شطی از خون دست و پا زد فتاد از اسب وعمو را صدا زد
به بالینش حسین بنشست گریان سر خونین او بنهاد دامان
وفا بر عهد و پیمان کرد قاسم نثار عم خود جان کرد قاسم
در آغوش عمو دست از جهان شست ملک بر رزم قاسم آفرین گفت
حسین بر نعش قاسم روضه می خواند به رخسارش گلاب اشک افشاند
نوشته شده در دوشنبه 90 آذر 7ساعت
ساعت 7:1 عصر توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

By Ashoora.ir & Night Skin