حسین سالار قلبها

ای آشنای زینب ، در خاک و خون چرایی

بگذار بینم ات سیر ، هنگامه جدایی

من می روم شکسته ، با دست و پای بسته

تو روی نی نشسته ، ای نور کبریایی

 

شوری فکن بر آرد ، ابری که خون ببارد

این انجمن ندارد ، بی روی تو صفایی

خون است کام ام از شب ، محض رضای زینب

زخمی بزن مرتب ، بر تار نینوایی

گرچه سرت بریده ، روی نی آرمیده

داود هم ندیده ، این صوت کبریایی

با قامتی چنین خم ، من مانده ام در این دم

چون از تو دور گردم ، در من نمانده نایی

با من بگو برادر ، اینگونه از چه دیگر

پنهان ز چشم خواهر ، در بین نیزه هایی

من از تو شرمسارم ، چون مرهم ات گزارم

جز اشک خود ندارم ، بر زخم تو دوایی

ای زخم پر ستاره ، با آن گلوی پاره

با من بگو دوباره ، در خاک و خون چرایی



نوشته شده در سه شنبه 90 آذر 15ساعت ساعت 2:8 صبح توسط سید.محمد علی شهرام شمس| نظر بدهید

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin